از مرورگر اپرا استفاده ميكني با آي پي: 217.146.220.97
خواهش ميكنم خودتو معرفي كن. ..... يا توي نظرات يا به اي ميل من: itrasane@gmail.com
خواهش كردم!
پ.ن: و تو همچنان مياي!!! اينبار با فيلتر شكن....! خودتو معرفي نكردي...هركي هستي يا بيكاري يا ارادت خاصي داري....!!!
1--2--3--4--5--6--7--8--9--10--11--12--13
--14--15--16--17--18--19--
20
تولد تولد تولدم مبارك!!!!! دست دست!!!
پ.ن: اين آخرين نوشته ي اين وبلاگه . از اين به بعد منو اينجا بخونيد: www.seghatrekhoon.com
بلاخره افتتاح شد.
تو گوكل ريدر و بلاگ رولينگ و هرچي داريد كلا عوض كنيد آدرس منو.....
خدافظ خونه....
ميدوني مثه چي ميمونه مثه اين ميمونه كه چشاتو ببندي پرت شي مني يرز ليتر (many years later) و چشاتو باز كني همه چي كه قبلا مثه روز برات روشن بود مثه روز جلو چشت باشه و فهميده باشي چه مسخره ست اين دنيا كه از اول معلومه كجا قراره دماغت تو ديوار سيماني جلوت له بشه.
ولي حالا كه شده يه امرداد ديگه ميبينم والپيپر كامپيوترم باز برگشته به همون عكس لعنتي كه روش نوشته:
Some people come into our lives
And quickly go
Some stay for awhile
And leave footprints on our hearts
And we are never ever the same
خودتو عذاب نده كه بيشيني فكر كني كه واي الان فلاني بيسار شده يا بهمان! نه عزيز واقعيت تلخ و داغون اينه كه من هنوز همونم كه هستم...
پ.ن: به زودي وبسايتم راه ميفته به اين آدرس

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله بنفش که در ذهن پاکی پنجره ها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
در کوچه باد می اید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
"ف.ف(فروغ فرخزاد!!)"

چيز خاصي نميگم كلا ! فقط در همين حد كه يه كارگردان پيدا شد اون فيلمي كه من دلم خواست ساخت!!!
زورتون نياد كه 45 ديقه فقط بشينيد تو سينما! پاشيد بريد ببينيد!
آهنگای رضا یزدانی رو همینطور تفننی گوش میدادم که همكار گرام صدای اونو کرد تمپلیت اصلی آهنگای شرکت! فک کن یه هفته از صب تا شب سر کار رضا یزدانی انرژی مثبت منفی بده!
این شد که به طرز عجیبی افتاد تو دهنم این آهنگش:
ای غزل، دخت ترانه
گیس طلا! پنجه آفتاب
من شب آلوده ترینم
تن تاریکم و دریاب
من و آشتی بده با نور
توی این حادثه بازار
پیرهن دریا تنم کن
سر بزن از سر دیوار
سرخوش از عطر عبورت
داغ داغم از حضورت
بیبی هزار ستاره
من و پیدا کن تو نورت
فصل گل دادن مهتاب
رو تن برکه پیره
پیش برق اون نگاهت
حتی خورشیدم حقیره
من و گم نکن نو این شب
سایه ها رو شعله ور کن
واسه همخونی آواز
حنجره ها رو خبر کن
سرخوش از عطر عبورت
داغ داغم از حضورت
بیبی هزار ستاره
من و پیدا کن تو نورت
که خب از این شعر , یغما گلرویی میباره!!!!!
پ.ن.1: در حال خود خفه كردن هستم كه بي تفاوت باشم به هر آنچه ميگذرد! تا اينجاي كار موفق بودم . حالا يا من خيلي سيب زميني تشريف دارم يا من خيليييييي سيب زميني تشريف دارم!!!!
پ.ن.2:اين وبلاگ به يك عدد سابت .com انتقال خواهد يافت كه در حال حاضر در دست طراحيه . با سر شلوغي هايي كه دارم الان خيلي نامرديه كه ميخوابد بدونيد كي درست ميشه!!!
پ.ن.3:اينكه تو وبلاگ هاتون نظر نميدم دست خودم نيست. هركار ميكنم سند نميشه. احتمالا يه مدت شرمنده اخلاق خواهم بود. ولي همتونو ميخونم.

"همه چیزهای عظیم و مهمی که میشناسیم کار عصبیهاست. همهی مکتبها را آنها بنیان گذاشتهاند و همهی شاهکارها را آنها ساختهاند و نه کسان دیگر. بشریت هرگز نخواهد فهمید که چقدر به آنها مدیون است و بخصوص آنها برای ارائه این همه چیز به بشریت چقدر رنج کشیدهاند. ما از شنیدن موسیقی خوب، از دیدن نقاشی زیبا لذت میبریم، اما نمیدانیم که برای سازندگانشان به چه بهایی تمام شدهاند، به قیمت چه بیخوابیها، چه گریهها، چه خندههای عصبی، چه کهیرها، چه آسمها، چه صرعها، و چه مقدار اضطراب مرگ که از همه آنهای دیگر بدتر است."
"مارسل پروست"